تو

ازت خوشم نمی آد. زنگ می زنی که چی؟ به تو چه که من کلاس می آم یا نه. 

آره اصلا لیاقت ندارم. 

می خوای بگی خیلی دلسوزی؟ 

اس ام اس می دی حالم رو می پرسی و بلافاصله سوال می کنی اون نمرت رو 

چند شدی مبادا نیم نمره بیشتر شده باشم؟ 

هر چی به مامان می گم بهت رو نده گوش نمی ده. بهش گفتم به خاطر تو نبود تا 

حالا ۲۰۰ بار طلاقت! داده بودم. 

تو زندگی من دخالت نکن. می فهمی؟ 

شاید تو دلت بخواد جلوی هر کسی بگی چه بیماری داری ولی من خوشم نمی آد. 

به خاطر حرفای مامانه که تاحالا بهت نگفتم دخالت نکن. 

حالم داره بهم می خوره. 

ببین! اعصاب ندارم تلفنت رو جواب بدم. می خوای دوباره در مورد چی حرف بزنی؟ 

چی رو به رخ من بکشی؟ 

من و تو و تمام اون دانشگاه چه ۲۰ بشیم چه ۱۰ باز هم دانشجوی یه دانشگاه 

بی خودیم.  

واقعا نمی دونم ۱-۲ سال چطوری تحملت کردم.  

بفهم اینو بفهم! پات رو از زندگی شخصی من بکش بیرون.

خلسه

پارسال صدای تلویزیون رو می شنیدم اما تصویرو نمی دیدم. یه لحظه دیدم چشمام داره بسته می شه. چند لحظه بعد برگشتم دیدم این داره صحبت می کنه. چند تا جمله از بیشتر مکالمه تلفنی نمی گذره که می فهمم خود استاده! همون که با یکی از معلم های موسسه سرش بحث کردیم. گوش دادن به صدای استاد! برای چندین ماه باعث شده بعد از 2-3 سال هنوز این صدا رو که می شنوم برم تو خلسه.

پوچی

حس پوچی لعنتی ... 

حالم دیگه ازش بهم می خوره.

حسادت

نمی خوام هیچ کدوم از اینایی که می گم رو از دست بدین. حتی مطمئن نیستم که بخوام 

مثل شما اونا رو داشته باشم. 

اما من به لبخند شاد تو ، 

به مدرک ارشدی که تا حالا گرفتی و داری برای دکترا حاضر می شی، 

به محل کار تو ، جایی که من دوست دارم، 

به تموم شدن درس تو، 

به شماهایی که یک ترم از من جلوترین،  

به تو که نماینده ... دانشگاه ... هستی، 

حسودیم می شه. 

و به خیلی چیزای دیگه.

خاطره

داشتم ۳۶۰ ش رو می خوندم. این و اونو و اون یکی رو ...  

با همشون یه روزی سر یه کلاس بودیم. 

حالا داره درسشون تموم می شه. دو تاشون از غصه های دوری از دوست و دانشگاه  

و درد خداحافظی نوشتند.  

فکر کردم اون قدرام از این نظر برام بد تموم نمی شه. 

بد هم نیست که تعداد جاها و کسایی که دوست دارم خیلی محدوده. تازه اونا رو هم مجبور 

بودم. دست خودم نبوده وگرنه اونا رو هم دوست نداشتم. 

هرچی کمتر به دلت بها بدی ترسات کمتر می شه. ۴-۵ سال از اون جا و آدماش خوشت نمی آد 

به جاش ۲۰-۳۰ سال حسرت تموم شدنش رو نمی خوری. 

نمی خوام نفرت تو وجودم باشه اما دوست داشتنی که با دوری از محیط یا آدما 

 ناراحتت می کنه رو هم نمی خوام. 

این نفرت بدتره یا دومی؟ 

بهتره که هیچ خاطره ای نداشته باشی. هر دوره از زندگیت یه ویژگی خاصی داره که بعدا از 

دستش می دی. اگر از اول نداشته باشیش راحت تره.

کلی فکرای مختلف تو سرم می آد. سراغ یکیش که می رم بقیش یادم می آد. بعد اون یکی 

یادم می ره آشفتم می کنه. 

طلسم ...

گفت بیا بریم بیرون.

کجا؟

خونه یکی از همکارام.

نمی دونم چرا رفتم.

سوار ماشین شدیم. جلوی یه خونه نگه داشت. یه خونه ی قدیمی با حیاطی متوسط.

از پله ها رفتیم تو زیرزمین. یه راهروی تاریک که تهش اتاق کوچیکی بود.

چند تا عکس حضرت علی و ... و خنجر  به دیواراش بود. فضای گرفته ای داشت.

یه یخچال صندوقی گوشه راهرو بود. این جا خونه همکارش نبود.

روی مبل کهنه جلوی مرد نشستیم.

با لبخند گفت چت شده مگه پرنده ات رو گم کردی؟

چیزی نگفتم.

فهمیدم قبلا اومده و شرح حال داده و حالا برای ادامه است.

لباس شوهرش رو می آری با عکسش.

چند تا دعا هم نوشت و با یه سری دستورالعمل که مثلا سر مرغش تو اون یخچاله بود.

دفترش رو باز کرد نگاه کردم توش رو. 15 هزار تومن، 35 هزار تومن.

هنوز که هنوزه دخترش خوشبخت نشده. شاید اگر طلاق می گرفت ...

  یه دفعه دیگه هم باهاشون می رم. این دفعه سه نفریم و من روی مبل بیرون در می شینم.

دو تا آقای حدودا 30 ساله هم هستند. موبایل یکیشون زنگ می زنه.

سلام. نه تو مغازم!

این یکی هم نه تنها اوضاع مالیش درست نمی شه بلکه روز به روز بدتر می شه.

اما ....

الغریق یتشبث بکل حشیش

داستان کارایی که تا حالا کردم هم مشابه همینه. وقتی به این جات می رسه ...