آخرش تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم.
می نویسم تا:
دوستی نباشه که فکر کنه بهش وابسته شدم و مجبور شم ارتباطم رو باهاش خیلی کم
کنم تا این فکر از ذهنش بیرون بیاد.
کسی نباشه که فکر کنه دارم با گفتن ناراحتی هام خودم رو شجاع یا متواضع نشون می دم.
و می نویسم تا مراحل درمان رو ثبت کنم.
بذار از این جا شروع کنیم بعد به حال و گذشته دور تر هم بر می گردیم:
چند ماه قبل بود که یه دوست تو زندگیم پیدا شد. بهترین دوستی بود که تو این همه سال داشتم.
همه کاری برام می کرد. اونم یه جورایی مشکلی شبیه من داشت. به همین خاطر نزدیک شده بودیم.
چند هفته ای این طوری گذشت که من بهش ایمیل می دادم و اون هم همین طور.
خیلی از مسائل زندگیم رو براش گفتم. من که اونو نمی دیدم پس راحت می نوشتم.
بعد قرار گذاشتیم بریم مشاوره. چند تا جا اون رفت. تحقیق کرد. تا آخر سر یکی از
دکترهایی که قبلا پیشش رفته بود این جا رو معرفی کرد. که البته خودش مسئول این مرکز مشاوره بود.
بالاخره با هم قرار گذاشتیم.
اون روز تو خیابونی که قرار داشتیم منتظرش بودم. هر کی رد می شد فکر می کردم اونه.
حتی گاهی به مردایی که عبور می کردند شک می کردم. دوستی اینترنتی بود دیگه!
بالاخره اومد. زبونم بند اومده بود. با اون همه صمیمیتی که تو چت داشتیم نمی تونستم
بهش تو بگم. از طرفی شوکه شده بودم. یعنی این همونیه که از خیلی رازهای زندگیم خبر داره؟
ترسیدم. این همه سال به همه چهره ی دیگه ای نشون داده باشی و حالا ناگهانی پرت شده باشی تو ارتباطی که دوستت با این که اولین ملاقاته بیشتر از همه از تو می دونه.
کم کم سعی کردم به خودم مسلط شم. فراموش کنم چه چیزهایی گفتم.
حرف زدیم و ازم خواست راجع به کارایی که کردم توضیح بدم. نمی تونستم! اون خیلی راحت برخورد می کرد در صورتی که من هنوز همون آدم خجالتی سابق بودم که فقط تو این محیط
می تونست راحت باشه.
به زور چند تا جمله سر هم کردم و گفتم.
بعد برگه هاش رو در اورد. برگه هایی که برای مشاورا می برد.
یکیشون که زیر خیلی از جمله ها خط کشیده بود. و کنارشون چیزهایی نوشته بود که به نظرم مسخره می اومد. روانشناسی با افکاری خاص که می خواست اونا رو به زور به مراجعش بقبولونه. احتمالا تازه قاتی کرده بود. وگرنه اون جمله ها هیچ ربطی به کارش نداشت.
به دوستم که حالش بد بود گفتم نباید اجازه می دادی در این مورد حرف بزنه. روانشناسا
زبون تاثیر گذاری دارند. هر چیزی رو می تونه به آدم القا کنه یا لااقل اون قدر اثر بذاره که
حالش رو بد کنه.
سراغ برگه های دیگه رفتیم. با توضیحاتش آخرش این جا رو انتخاب کردیم. قرار شد امتحان
کنیم.
ادامه دارد ...
حالم خوب نیست این قدر این جمله رو تکرار کردم که استفراغم می گیره از دیدنش.