احساس نبودن می کنم.
انگار یکی بیرونه و یکی تو.
من هیچ کدوم رو تشخیص نمی دم.
فقط درد داره.
ته یه چاهم.
از اون پایین یه نفر رو می بینم.
فرداش اون یه نفر باز می شه خودم.
همه چیز رو از ته چاه می بینم. از پشت یه مه.
از ته چاه می شنوم. صداهای دور اما چند برابر شده که می پیچه.
کاش یکی می فهمید.
کاش یکی می تونست کمکم کنه.